Thursday، November 5
Thursday، October 8
سال هاست که نقابم را برداشته ام
و دخترک درون آیینه به من می خندد و من دوستش دارم
قدم که می زنم ... انگار کودکی خندان می دود و
آه که می کشم ... دخترک آرزویی می کند
او در من زنده است و من در او آزاد ...
گاه یاد سفر می کند و من تنها می شوم
... آمدنش را اما جشن می گیرم و او با خود
چمدانی پر از خاطره و تجربه می آورد.
دوستش دارم و او می داند که دیگر
هیچ وقت او را پشت نقابی زندانی نخواهم کرد.
Wednesday، September 23
Oktoberfest
Monday، August 31
quiet standing
در آن دوردست ها عقابی در کمین است
قافل از آنکه طعمه اش گوشتی تلخ
بـــــاد ... گاهی اشتباهی به ما سری می زند
ما هم کوله باری پر از قصه بارش می کنیم
شاید زبانمان را غریب آشنایی در غربت بفهمد
دلمان نان سنگک حوس می کند و
ما فقط سنگ قورت می دهیم
تا سنگین شود مانند دیوارهایی که به دورمان ساخته ایم
فردا را امروز زندگی می کنیم و
امروزمان دیروز بود
مــــن ! ... چکمه هایم را گـــلـــکاری کرده ام
گل ها حرف سفر را بهتر می فهمند.
+ حال می فهمم، عقابی که بر بامه خانهٌ ما نشست ،
کلاغی بیش نبود در کمین جوجهٌ سرخابی من
+ حال من خوب است. گاهی دلم هوای گرم می خواهد. فقط همین!
Wednesday، August 19
Ti Amo Italia

شازده کوچولو(من) با چند تا از دوستاش ایتالیا بوده...
... حالا هم حسابی سوخته...
:)
خیلی خوش گذشت ... جای شما خالی
+ آفرین مرواریدجان ، خوشحالم که فارسی می نویسی
Tuesday، August 11
Hope

از آن دور دست انگار ماه تکانی می خورد
نفســــی می کشد ... و درختان می لرزند
دست های پر نورش ابرها را پاره می کنند
و روشنایی در آسمان جاری می شود...
از کوه ها به زمین می ریزد...
لاله لاله حقیفت از خاک می روید
تاریکی ضربان آخرش را می شمارد
حال ماه لالایی می خواند
+ همه چیز من را بگیرید........ امیدم را نمی توانید
Hoffnung stirbt zuletzt
Friday، July 24
Tuesday، June 30
Wednesday، June 24
Sunday، June 14
Monday، June 8
Monday، May 25
قطارهای من
از ایستگاه ما
ساعتی 12... روزی 216
هفته ای 1512 و ماهی 6048 قطار...
همراه هزاران هزار مسافر می گذرد...
Thursday، April 30
white freedom
.... این بند را هم بریدم!
سخته بال پرواز داشته باشی
اما ندونی به کجا پرواز کنی...
.....
دوست دارم
بال های خاک گرفته رو تکونی بدهم ... بالا ..... پایین... بالا ..... پایین
....
بپرم
اوج بگیرم....
.....
همچون پرستوی سالها در اسیری قفس مانده
در آغوش باز آسمان ناپدید شوم.
Tuesday، April 14
Wednesday، March 18
It's raining
+ هستیم ... خوبیم
+ آپریل آمد با تازگی و بوی خاک باران خورده
Saturday، February 28
fight
من و شاهزاده کوچولو چند روزیست که می جنگیم.
او با من
من با او
او می کوشد مرا در سلطه ی خود گیرد و
... من می جنگم تا سرزمین وجود او را فتح کنم.
برنده ... یا بازنده ی این بـــــــــــــــازی (جنگ) کیست ... نمی دانم!
+ پ . ن . آتش بس ! ... پرچم سفید را تکان می دهیم!
با تشکر از دوستانم و کامنت هایی که گذاشته اند ...
شازده کوچولو و من تصمیم گرفته ایم مدتی این ایستگاه آخر را ترک گوییم.
روزهایی سپید و طلوع هایی پر شکوه را برایتان آرزو داریم.
Friday، February 20
Friday، February 13
liebe
به یک مطلب برخورد کردم .... که خیلی به نظرم زیبا و کامل رسید.
عشق بردبار و مهربان است؛
عشق حسد نمیبرد؛ عشق فخر نمیفروشد و کبر و غرور ندارد.
رفتار ناشایسته ندارد و نفع خود را نمیجوید؛
به آسانی خشمگین نمیشود و کینه به دل نمیگیرد؛
عشق از بدی مسرور نمیشود، امّا با حقیقت شادی میکند.
عشق با همهچیز مدارا میکند، همواره ایمان دارد،
همیشه امیدوار است و در همهحال پایداری میکند.
آیا چنین عشقی وجود دارد؟
پ. ن. 14 فوریه روز عشق!
Friday، February 6
جلوی خوشحالیش رو نمی تونست بگیره ...
با صدای بلند
جوری که همهً ما بشنویم گفت
بعد رو کرد به من
چشماش برقی زد و گفت: شازده کوچولو ... تو اون محل سه رستوران ایرانی
به اضافه یک سوپرمارکت ایرانی هست!
وای.......
(می دونم دیگه کارم می شه لواشک و پفک نمکی ......... حیف که اینجا رانـــــــی نیست)
Saturday، January 31
سرما خوردگی

نشنیدن را تجربه می کنم
شبها بعد از کار ... خود را به دستان چراغ های سبزراهنمایی می سپارم
تا مسیر خانه را ... آنها تعیین کنند.
و من هر بار از خودم می پرسم اگر از آن خیابان رفتــــــــه بودم ...
چه اتفاقاتی می افتاد؟
Saturday، January 17
الکترون....
لابلای دندان هایشان می فشارند.
کمی کثیف و سیاه می شوی
و بعد یه هو ول می شوی توی سینی
صورتت را روی تخته می فشارد...
مشتها که نخورده .... سیلی ها که نچشیده.
و نور وجودت را پر می کند
و تو لبریز می شوی از نور... از روشنایی... از بینایی
و با نور تو چشمان نابینایان نیز گشوده خواهد شد.
Friday، January 9
Sunday، January 4
Wednesday، December 24
Monday، December 8
Saturday، November 15
بالهای شکسته ... چشمهای خسته ... نقاب، صورتش را بسته
نگاه سردش را به آیینه دوخته بود
آیینه گفت ... پیر شدی ... چه زود
خسته دستی به صورت آیینه کشید
قطره اشکی ز چشم آیینه چکید
روسری ابریشمی از خجالت به زمین افتاد
گیسوان شب سیاهش را باد تکانی داد
نسیم ز دیدن تار مویش به خود می بالید
آیینه دیوانه وار اشک حسرت می بارید
درد و غم بر شانه هایش سنگین
جای بازی های کودکانه و رنگین
التماس دست های ناتوان کوچکش
به دست مردی که می کوبید بر صورتش
......
سال هاست ما را خواب برده
دختر هشت ساله هزار بار مرده
+ www.stuttgarter-nachrichten.de/stn/page/detail.php/1685294
+www.jahannews.com/fa/pages/?cid=35776
Monday، November 10
حس ...
از پوست جدا شده
و دردرون خود قلت می خورم.
فکر ها ... زیر سنگینی ... گام هایم خش خش می کنند
بادبادکی صورتی می سازم از نگاه
بادبادکی حصار شده پشت پنجرهً چشمان
حس پرواز و التماس دست های من
که زیر پوست به خواب می روند.
حضور
شب به عمق چشمان
همگام با خواب
به شهر های دور می روم
آنقدر دور ... که راه بازگشت را گم می کنم
Tuesday، October 28
پاییز
عکس : by istgahe.akhar
بارون شدیدی می یومد.....
به قول امیر
آخه چهار روز بود که دکتر برام مریض نوشته بود...
نای راه رفتن ، نفس کشیدن ، حتی نگاه کردن رو نداشتم ...
انگار......
تو شرکت هیج کس نبود
جز دیانا و کوبی ، همه مریض بودند و خونه مونده بودند.
با یه لبخند سر میزم نشستم.
به سختی ....
تعداد سایت ها بیشتر از روزهای هفته بود .
سردردم بد تر شده بود و نفس کشیدن سخت تر... بارون هم که خودشو به درو دیوارو پنجره بود که می کوبید
گویی غم این هوای خاکستری تو گلوم گیر کرده بود ...... وهی باید سرفه می کردم
وبا هر عطسه ای انگار یکی از سلول های مغزم می ترکید.
من از پاییز متنفرم.......
بی دلیل نیست که حدود 70 درصد آلمانی های دم مرگ در پاییز می میرند و
تو همین فکر ها بودم که دیانا مسیجی نوشت:
- نمی خواهی چیزی بگی؟
- چرا! ..... می خوام برم خونه.
Monday، October 20
عقاب
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
***************************
+ با توجه به اینکه بعضی از دوستان عزیز از این وبلاگ برای پیامهای خصوصی استفاده میکنند متأسفانه مجبور به حذف بعضی از نظرات شدم





















